دیکتــــه روزگار
نبودنت را برایم دیـکتــــــه می کنــــد
و نـُمره من
بـاز می شود . . . صــفــــــــر !
هنــــــوز . . .
نـبودنـت را . . . یـاد نگرفتــــه ام

وقتی حس میکنم ...
جایی در این کره خاکی ...
تو نفس میکشی و من ...
از همان نفسهایت... نفس میکشم آرام میشوم!
تو باش!!!
هوایت ! بویت !برای زنده ماندنم کافی است .

دوستـــــــ دارمـــــ
آنقدر در خیالتـــــ بمانمــــ که
اگر روزی نبودمـــــ ، آرام بگی یادش بخیر!


صدایت درگوشم زمزمه می شود
نگاهت درذهن مجسم ...
ولی من
تو را
می خواهم
نه خیالت را ..

اگر من عابرم کوچه تو هستی
اگر من عاشقم عشقم تو هستی

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي
اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت


چـرا سـاکـت نـمـی شـوی؟
صـدای نـفـس هـایـت . . . در آغـوش ِ او
از ایـن راه ِ دور هـم آزارم مـی دهـد !!!
لــعــنــتــی . . . آرامـتـر نـفـس نـفـس بـزن !

| ϰ-†нêmê§ |