





همــه برایم دست تــکان دادند،... اما... کـم بودند دستانی که تکانــم دادند … 

نمیدانم “فرهاد” ازچه می نالید ؟؟؟
او که تمام زندگی اش “شیرین” بود... !؟

بارالها...
“زخم”ها ، “رحم” میخواهند فقط این دو نقطه را بردار...

کسی چه می داند که امروز چند بار فرو ریختم ...
از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود...

شانه ات کو...!؟
دنیا باز هم بهم ریخته...!

..سکوت..
من عادت كردم
به سكوت هايي كه
گاهي تا عمق جانم را
مي سوزاند...

.
هیچکس نـفهمیـــــد که � زلـیخـــــــا � مــَـــــــــرد بـود ..!
میــــدانی چــــــــــــرا ؟؟؟
مـــــردانـــگی میــخواهـــــد
مــــــــانـدَن ، پــای عشــــــقی که مـُـــدام تـو را پـــس میــــزَنــد

من با روزنامه ها هم
انعکاسِ اعمالِ ما نبود

آنقدر راه میروم تا به حرف بیایند ،
"خط های سفیدِ وسط جاده . . ."
محال است که جای تورا ندانند . . .

نمایشگاه زده ام
بیا و تماشا کن
تمام روزهای نبودنت را آه کشیده ام
و با حسرت قاب گرفته ام . . .

| ϰ-†нêmê§ |