خداوند در هر حضوری رازی نهان کرده برای کمال ما
خوشا آن روز که در یابیم راز این حضور را . .


یه جوری توی دنیامی که تنها با تو خوشحالم
یه احساسی به تو دارم شبیه شوق و بیخوابی
تو چشمات طرح خورشیده تو این شبهای مردابی


بیا در کوچه باغ شهر احساس
شکست لاله را جدی بگیریم
اگر نیلوفری دیدیم غمگین
برای قلب پر دردش بمیریم
بیا در کوچه های تنک غربت
برای هر غریب سایه باشیم
بیا هر شب کنار ساحل رود
برای پیچکی همسایه باشیم
اگر صد بار قلبی را شکستیم
بیا یکبار با احساس باشیم


چه فرقی می کند آن سوی دنیا باشم
یا فقط
چند کوچه آن طرف تر...؟!
پای عشـق که در میان باشد
دلتنگی دمار آدم را در می آورد ...!


این چه مهربانیست ... که با خود همه چیز را بردی بجز من 

باران را چگونه تعبیر میکنی؟
یکی باران را به آغوش میکشد
تا اشکهایش را بپوشاند...

و آن یکی
باران را بهانه عشق یخواند...


چه “شوری” میزند دلم وقتی …
در چشم دیگران
اینقدر “شیرین” میشوی !



چقدر دوست دارم با خیال راحت …
یک نفس عمیق بکشم …
نفسی که پر باشد …
از بوی آرامش وجود تو

| ϰ-†нêmê§ |